با دوستی سخن می گفتم درباره کلامی که به صد ملاحظه و تفکر بر زبان جاری می شود اما اثر نمی کند و افسوس باید خورد بر آن زمانی که به تفکر در باب آن سخن تلف کرده ای و این که نبود گوش شنوا هم در این زمانه تحفتی است به غنیمت که باعث ضایع شدن کار ملک و زایل شدن منابع کشور شده است! در این هنگام کتاب را گشودم و بی درنگ این حکایت شیخ اجل رهنمونم کرد به آن جا که شاید یکی از دورانِ باخبر را اتفاق بر نیوشیدن سخن صواب افتد. و این هم از آن حکایت شیرین:
سعدی – گلستان - باب دوم - در اخلاق درویشان - حکایت شمارهٔ ۱۱
در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همیگفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده، دل مرده، ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده، دیدم که نَفَسم در نمیگیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمیکند. دریغ آمدم تربیت سُتُوران و آینه داری در محلّتِ کوران. ولیکن درِ معنی باز بود و سلسلهی سخن دراز، در معانی این آیت که: و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبلِ الوَرید(1). سخن به جایی رسانیده که گفتم:
دوست نزدیکتر از من به من است
وینت مشکل که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم
من از شراب این سخن مست و فضالهی قدح در دست که روندهای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعرهای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحان الله دورانِ باخبر در حضور و نزدیکان بیبصر دور
فهم سخن چون نکند مستمع
قوّت طبع از متکلّم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی، گوی
(1) سوره ق آیه ۱۶
