تبليغاتX
طبیب

با دوستی سخن می گفتم درباره کلامی که به صد ملاحظه و تفکر بر زبان جاری می شود اما اثر نمی کند و افسوس باید خورد بر آن زمانی که به تفکر در باب آن سخن تلف کرده ای و این که نبود گوش شنوا هم در این زمانه تحفتی است به غنیمت که باعث ضایع شدن کار ملک و زایل شدن منابع کشور شده است! در این هنگام کتاب را گشودم و بی درنگ این حکایت شیخ اجل رهنمونم کرد به آن جا که شاید یکی از دورانِ باخبر را اتفاق بر نیوشیدن سخن صواب افتد. و این هم از آن حکایت شیرین:

سعدی – گلستان - باب دوم - در اخلاق درویشان - حکایت شمارهٔ ۱۱

در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی‌گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده، دل مرده، ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده، دیدم که نَفَسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند. دریغ آمدم تربیت سُتُوران و آینه داری در محلّتِ کوران. ولیکن درِ معنی باز بود و سلسله‌ی سخن دراز، در معانی این آیت که: و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبلِ الوَرید(1). سخن به جایی رسانیده که گفتم:

دوست نزدیکتر از من به من است

وینت مشکل که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او

در کنار من و من مهجورم

من از شراب این سخن مست و فضاله‌ی قدح در دست که رونده‌ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحان الله دورانِ باخبر در حضور و نزدیکان بی‌بصر دور

فهم سخن چون نکند مستمع

قوّت طبع از متکلّم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار

تا بزند مرد سخنگوی، گوی

(1) سوره ق آیه ۱۶

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در یکشنبه 25 دی1390 ساعت 12:27 |
امروز روز جالبی است: 90/10/10 ترکیبی از 0 و 1 و 9 . ضمن اینکه آخرین روز سال 2011 میلادی نیز هست. بماند مثل قبل تفالی بر شیخ اجل سعدی عزیز:


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در شنبه 10 دی1390 ساعت 13:57 |

ای سرو حدیقه معانی
جانی و لطیفه جهانی
پیش تو به اتفاق مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی
چشمان تو سحر اولین اند
تو فتنه آخرالزمانی
چون اسم تو در میان نباشد
گویی که به جسم در میانی
آن را که تو از سفر بیایی
حاجت نبود به ارمغانی
گر ز آمدنت خبر بیارند
من جان بدهم به مژدگانی
دفع غم دل نمی‌توان کرد
الا به امید شادمانی
گر صورت خویشتن ببینی
حیران وجود خود بمانی
گر صلح کنی لطیف باشد
در وقت بهار و مهربانی
سعدی خط سبز دوست دارد
پیرامن خد ارغوانی
این پیر نگر که همچنانش
از یاد نمی‌رود جوانی
+ نویسنده: مجید طبیب زاده در پنجشنبه 8 دی1390 ساعت 13:37 |
باز هم این شورش در خلق عالم افتاد. و آن خونی که هنوز در جوشش است.... حسین با ما چه کرد؟

فدای لب تشنه ات یا ابا عبدالله

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در شنبه 12 آذر1390 ساعت 8:36 |
چند روزی را به گشت و گذار در نمایشگاه کتاب اراک سپری کردم و خوش ایامی بود. همنشینی با یار مهربان هر چند مرا توان و گنجایش بهره بردن کامل نباشد موجب کسب فیض است حتی اگر این فیض به اندازه ی افسوس نخوردن بر گذر لحظاتی از عمر گرانمایه باشد.

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در یکشنبه 8 آبان1390 ساعت 13:35 |
در گذر ایام و حوادث دهر و رو در رو با ابتلائات این جهانی که روزمرگی مرض لاعلاج و نا گزیر آن است برای موحدینی که دل در گرو عشق پروردگار دارند اشاراتی اینچنین که شیخِ دلداده‌ی نیشابور می‌نمایاند غنیمتی‌ست از هفت شهر عشق که دست نیانداختن در آن را جز کفران نعمت نمی‌دانم:

آتش عشق تو در جان خوشتر است


جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای


تا قیامت مست و حیران خوشتر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم


زانکه با معشوق، پنهان خوشتر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم


گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن


زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا


سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون وصالت هیچکس را روی نیست


روی در دیوار هجران خوشتر است

خشک‌سال وصل تو بینم مدام


لاجرم در دیده طوفان خوشتر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی


تا سحر عطار گریان خوشتر است


+ نویسنده: مجید طبیب زاده در سه شنبه 12 مهر1390 ساعت 13:28 |
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت:

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت


درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم


عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی


در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد


در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید


تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه


رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد


قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود


می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت


گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در شنبه 12 شهریور1390 ساعت 14:48 |
ماه رمضان شد می و میخانه بر افتاد

عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

افطار به مِی کرد برَم پیر خرابات                            گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

با باده وضو گیر که در مذهب رندان

در حضرت حق این عملت بارور افتاد

حضرت امام خمینی(ره) - 29 شعبان 1407 قمری

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در چهارشنبه 12 مرداد1390 ساعت 13:32 |
السلام علیک یا صاحب العصر! یا مولانا الامام المنتظر

میلاد تو ای دردانه هستی بهانه عقده گشاییست! این نه جشن میلاد که شوق دیدار است که طاقت عالم طاق شده و صبر منتظران لبریز! بیا که حقیقت هستی وجود عطرآگینت را چشم در راه است. بیا که فرزند آدم از ظلم و تعدی به ستوه آمده بیا که مشتاق دیدن قرص ماه روی توایم! بیا که دیده ی عالم در فراق یوسف کنعان سپید گشت. تو را من چشم در راهم ای یار غائب از نظر!

این غزل زیبا از دیوان کبیر هم به بهانه میلاد مسعود امید دل حق طلبان حضرت محمد ابن الحسن المهدی فرزند شیر خدا جانشین پیامبر عظیم القدر و امام حی و منتظر:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حُسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار

دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست

وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در شنبه 25 تیر1390 ساعت 11:18 |
 تابستان است و طبیعت و شور و عشق ... و قطعه ای از تصویرگر عشق سعدی عزیز:

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست

گر دردمند عشق بنالد غریب نیست

دانند عاقلان که مجانین عشق را

پروای قول ناصح و پند ادیب نیست

هر کو شراب عشق نخورده ست و درد درد

آنست کز حیات جهانش نصیب نیست

در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات

خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست

صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود

ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست

گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود

باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست

بگریست چشم دشمن من بر حدیث من

فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست

ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز

کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست

سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری

هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در چهارشنبه 8 تیر1390 ساعت 19:29 |

آخرین روزهای بهار است. گرما مستولی شده و ترک تازی می کند. میوه ها می رسند. درختان توتمان چنان از میوه سرشارند که حیاط منزل شکلی دیگر به خود گرفته. و هوا گرمتر و گرمتر می‌شود.......در این شلوغی حالا هوس رنگ کردن منزل به سرمان زده! یکی نیست بگوید نانت نبود! آبت نبود! رنگت چی بود.

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در دوشنبه 23 خرداد1390 ساعت 9:27 |
امروز یکم اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی است. آورده اند:

ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید

هزار سال پس از مرگ او گرش بویی 

 دلم برای دیدن خاک سعدی شیراز می تپد!

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 ساعت 14:15 |

بهار با همه افسونگریش به جلوه در آمده و بندگان خدا را به تماشا فرا می خواند. این روزها بسیار به تماشای تجلی رنگارنگ طبیعت این ساخته و پرداخته یگانه ی هستی می نشینم. زیبایی چشم نواز طبیعت که هر یک از جوانه ها و شکوفه هایش نیز با تو سخن عشق می گویند همچون شرابی سیری ناپذیر مست از جام خداوندیمان نموده است و در این حالت خواندن ترجیع بند هاتف اصفهانی چقدر به جاست. چنان که فرمود: وحده لا اله الا هو! 

یار بی‌پرده از در و دیوار

 

در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

 

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

 

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

 

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

 

جلوه‌ی آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ

 

لاله و گل نگر در این گلزار


ادامه مطلب
+ نویسنده: مجید طبیب زاده در دوشنبه 29 فروردین1390 ساعت 14:35 |

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت               به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

میلاد فخر عالمیان محمد مصطفی آغازی بر پایان جهل آدمیان است.پس از او بهانه از هیچ تنابنده ای پذیرفته نیست که خداوند نعمت هدایت خود را به کمال بر بشر ارزانی داشت و حجت را تمام کرد. از او که پروردگار بی انباز و پاینده بی نیاز است توفیق اطاعت از دین احمدی را برای خود و فرزدانم و همه ابناء بشر می خواهم. الهی اجابتم کن آنگاه که تو را می خوانم.

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در دوشنبه 2 اسفند1389 ساعت 16:40 |

برخی از لحظات زندگی بشر خیلی خاطره انگیزند. مثل نخستین دیدار یا قبولی در کنکور یا پیروزی در یک مسابقه ورزشی و امثال اینها. اما برخی لحظات خاطره انگیزترند مثل پیروزی یک جنبش یا انقلاب چنان که خاطره ای برای مردم جهان می شوند. آن لحظه با همه لحظات متفاوت است. انقلاب ما نیز شماری از این لحظات را به مردم ما ارزانی داشت. امروز یکی از آن لحظات است. ورود امام به میهن با آن همه شور و شعف و شادی. در عین حال امروز شاهد لحظات خاطره انگیزی برای مردم کشورهای دیگری هستیم که اگر خداوند یاری کند با شادی پیروزی کاملتر خواهند شد. مردم تونس چنین روزی را دیدند و امید دارم مردم مصر و یمن و اردن و بحرین و عربستان و البته فلسطین نیز به آرزوی خود دست یابند! بزرگترین آرزوی بشر یعنی آزادی!

اللّهم اجعل عواقب امورنا خیراً

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در سه شنبه 12 بهمن1389 ساعت 14:46 |

اربعین شهادت سیدالشهداء فرا رسید. نقل کرده اند که کاروان اسرا در این روز بر سر مزار آن جانباختگان در پیشگاه معبود حاضر شدند و نوحه کردند. و امروز پس از گذشت بیش از ۱۳۵۰ سال خون حسین هنوز گرم و جوشان است. خونی که بنیاد ظالمان بسیاری را بر باد داده است. سلام خدا بر او آن گاه که زاده شد و آن گاه که به درگاه پروردگار قربان شد و آن گاه که زنده مبعوث خواهد شد.

فرمود: گریستن از خشیت خدا رهایی از آتش دوزخ است

و در رثای آن امام زنده در درازای تاریخ و آن کشته ی اشک ها:

ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود

وان دل که با خود داشتم با دلسِتانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دُخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا اِبل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم می‌رود

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در یکشنبه 3 بهمن1389 ساعت 13:37 |
امروز بیستم دی ماه مصادف است با سالگرد شهادت میرزا تقی خان امیر کبیر. ۱۵۹ سال از آن روز نحس می گذرد. بی شک بسیاری از مردم ایران تا امروز با شنیدن نام امیر کبیر آرزو کرده اند که کاش او به تیر نامردی و حسد و طمع دشمنان دونش صید نمی شد و اکنون ایران سرزمینی آبادتر و پیشرفته تر می بود. من نیز چنین آرزویی دارم. امیدی محال! اما همه مسئله این نیست. آیا امروز از خطر چنین دشمنان بی صدایی محفوظیم؟

..................از گفتن ادامه آن پشیمان شدم که:    دردم نهفته به ز طبیبان مدعی!

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در دوشنبه 20 دی1389 ساعت 12:8 |

امروز نخستین روز سال نو میلادی است. ۲۰۱۱ !!!!!!!!!!!!

من یک چهارم پایانی قرن بیستم را درک کردم. سالهایی که ابتدای آن ها ۱۹ بود برایم آشناتر و قابل فهم تر بودند. از قرن بیستم یک دهه تمام گذشت و ما هنوز در فضای سده ی پیشین زندگی می کنیم. گذر ایام چه از جنس شمسی یا قمری و یا میلادی باشند به ما نهیب می زنند که هان! عمر گرانمایه را به فنا دادی! روزگار آینده و فرصت مانده ات را دریاب! و صد البته کو گوش شنوا. نا امید نیستم اما چه ظلمی که به خودمان نکردیم.

سال جدید (به هر حال برای بیش از سه چهارم مردم دنیا سال جدید است دیگر!) بر همه مردم جهان مبارک باد.

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در شنبه 11 دی1389 ساعت 14:39 |
 

غروب ها ماه نو در آسمان خودنمایی می کند. هلالی که خبر نزدیک شدن به ایام عزاداری سید الشهداء (ع) را می دهد. به پیشواز این ایام که با وجود ماتم و اندوه فراوان دین خدا را از حوادث روزگار و تحریف و آسیب مصون داشته می رویم با این ذکر که : لا یوم کیومک یا ابا عبدالله!

در ادامه ترکیب بند معروف محتشم کاشانی را جهت تبرک و استفاده آورده ام.

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است


ادامه مطلب
+ نویسنده: مجید طبیب زاده در پنجشنبه 18 آذر1389 ساعت 13:4 |

مدتی پیش از شهری به شهری دیگر هجرت کردم. شهر اول به ظاهر غربت بود و شهر  دوم، زادگاه عزیزم، قربت که البته چون جان دوست می دارمش. اما امروز که می نگرم می بینم غربتی در شهر خودم کشیده ام که مپرس. امروز با دوستی گرامی تلفنی صحبت می کردم که در همان غربت زندگی می کند. خاطره آن روزها برایم زنده شد و بی اختیار این شعر استاد شفیعی کدکنی به یادم آمد که: به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را!

سفر به خیر

به کجا چنین شتابان ؟
گَوَن از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم
امّا
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
                     برسان سلام ما را !

+ نویسنده: مجید طبیب زاده در شنبه 15 آبان1389 ساعت 13:45 |